تمنا

دستم را بگیر
دیر زمانی است که یک قدم مانده به صبح چشم به راه آمدنت بوده ام ...
دستم را بگیر
بگذار تا این تاریک ترین ثانیه های مانده به صبح را با هم طی کنیم ...
دستم را بگیر
تا در امنیت دستان تو صبح را زندگی کنم ...
دستم را بگیر
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٠ ب.ظ توسط مسافر
چهارشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٩
وداع
آی غریب آشنا لحظه ای صبر کن!
برق چشمانم را به من پس بده.
من می مانم
تو برو ...
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٦ ب.ظ توسط مسافر
شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸۸
تنهایی

نصف سیب،
تکه ای نان،
نیمه ای دل،
و تو، رویای پریشان کدامین رهگذر در راه مانده بودی که چنین به دست فراموشی سپرده شده ای؟!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٢ ق.ظ توسط مسافر
دوشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸۸
جنون

و من چه کنم، با این همه احساسی که در من موج می زند؟!!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٩ ق.ظ توسط مسافر
شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٦
قله های خيال

شنیده بودم که می گفتند: کسی از راه خواب به قله های رفیع دست نیافته است....
و من اینک...
خسته ام....
خسته از بیداری برای رسیدن به قله های واهی خیال...
من تشنه ام...
تشنه ی خواب....
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥٢ ب.ظ توسط مسافر
سهشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٦
كاش

كاش اين بار تيري كه در تاريكي رها شده
راهي به سوي روشنايي بيابد...
كاش...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳۳ ب.ظ توسط مسافر
دوشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٦
دلتنگی پنجره ها
باور کن پنجره های رو به دیوار هم دلتنگ دست آشنایی هستند...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢۱ ق.ظ توسط مسافر
پنجشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٦
بهار من
![]()
در مسیر درختان اساطیری اندیشه ام.بوته ای پر از شکوفه های شیشه ای رویانده اند و من چقدر ساده دلم که هر بار با دیدنش آمدن بهار را باور می کنم!!!!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠۳ ب.ظ توسط مسافر
جمعه ٢٥ آبان ،۱۳۸٦
باران

هر بار که باران می بارد
بوی خاک باران خورده مرا از نو آغاز میکند!
نی زارقدیمی
رقص آتش
بوسه باد
و رد پایم تا او.....
"بر رد پای خویش گام مینهم
اما انگار غریبه ای از اینجا گذشته است"...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٦ ق.ظ توسط مسافر
سهشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٦
انتظار

هر کجا هستی به آسمان نگاه کن
یادداشت کوچکی برایت گذاشته ام.
بیا!!!منتظرم...
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٦ ب.ظ توسط مسافر
سهشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٦
توبه

اين بار موضوع فرق مي كند....
نه لحظه ها از ميان انگشتانم لغزيده اند.نه ماهي كوچك حوض آب !!!
نه قطره اشكي بر گونه ام لغزيده .نه بلور رويا هايم بي سامان شده اند !!!
اين بار موضوع كاملا فرق مي كند.....پاي دلم لغزيده است!!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٦ ب.ظ توسط مسافر
شنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٦
زندگي

زندگي حكم عجيبيست!
گاه با قلمی بر بوم , گاه با قلمي بر كاغذ
گاه با قلمي بي سر و گاه با قلمي بي رد
نقشي مي آفريند و بي رحمانه قرباني مي طلبد!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٥ ق.ظ توسط مسافر
جمعه ٢ شهریور ،۱۳۸٦
ماه من

امشب ماه من همدرد هیچ مسکینی نخواهد بود
پایان افسانه نیاز او و ناز مهر
شاید تنها برای شبی از هزاران!
خوشحالم
امشب او تنها نیست
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٢ ب.ظ توسط مسافر
پنجشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٦
دلتنگی

باز هم من و تنهایی ام
دلتنگم....
به همین سادگی!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۳ ب.ظ توسط مسافر
پنجشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٦
قصر

باید به پابوس عنکبوت رفت
که قصری بس باشکوه می آفریند
باید به سوگ پروانه نشست
که بس با شتاب به سوی قصر می شتابد
قصر باران خورده آشنا مرا می خواند
میهمانم یا میزبان؟!
نمی دانم!
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٤٦ ب.ظ توسط مسافر
پنجشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٦
ستايش

سال هاست می ستایمت
به پاس آن لحظه جاودانه که قطره در لطافت برگ تجلی یافت
آسمان رقصید
باد خندید
سپیده دمید
و من
بینا شدم
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳۳ ب.ظ توسط مسافر
چهارشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٦
تقدير

و اما تقدیر اینگونه رقم خورد!
حضورت را حذف کردم.
محو شدم!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢۸ ب.ظ توسط مسافر
دوشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٦
نگاه آشنا

نگاه من تو را میشناسد!!!
تویی که فضا از حجم بودنت تهیست...
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠۱ ب.ظ توسط مسافر
جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦
ستاره باران

امشب چشمان سیاه آسمان ستاره باران خواهد بود.
چرا که من در عمق چاه نگاهم شمعی به افتخار هر چه سیاهیست افروخته ام!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٩ ب.ظ توسط مسافر
جمعه ٢٩ تیر ،۱۳۸٦
کفر
تشخیص داده اند که کافرم من !!!
چرا که من قطره های باران را میپرستم
کوه را می ستایم
بر رد پای رود بوسه میزنم
به زیر قامت سرو به سجده می افتم
بی پروا آسمان را در آغوش می کشم
بر ردای سبز چمن میرقصم
و جز او نمی بینم....
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢۸ ب.ظ توسط مسافر
